بایگانی شاخه خاطرات
خونت غلیظه!
دوشنبه:
دکتر به من: پسرم شما خونت غلیظه باید یک واحد خون بدی!
من: چشم! راستی دکتر من گروه خون مادرم +B گروه خون پدرم هم +O ولی من آزمایش دادم معلوم شد که – O هستم مگه میشه!؟
دکتر: مشکوک میزنی!!! واقعا بچه همون پدر مادری!؟
من: O_o !!! دکتر…!
سه شنبه:
صبح به مادر گرام گفتم که من رو برسونه آریاشهر که برم انتقال خون. (اسمایلی بچه مامانی)
وسط راه یادم افتاد کارت شناسایی نبردم! گفتم ولش کن دفترچه بیمه میخوان کارت شناسایی نمیخوان که! (ارواح عمه جانم!)
رسیدم اونجا، از ماشین پیاده شدم یکم گشتم تا انتقال خون رو پیدا کردم حالا خداییش شکلش خیلی خنده بود یاد خونه خاله ریزه و قاشق سحر آمیز افتادم! این دفعه از اونجا رد شدین یکم دقت کنید به حرف من پی میبرید!، بعد از یکم نگاه به ویوی بنای نام برده و بسی خنده کردن چشمم به یک اعلامیه بزرگ افتاد با این مضمون: اهدای خون فقط با کارت شناسایی صورت میگیرد! در سیم ثانیه خندم محو شد! گفتم بیخیال با دفترچه هم میشه… رفتم تو و نشستم.
خانوم مسئول: آقا کارت شناسایی لطفا!!!
من: شرمنده، همرام نیست ولی دفترچه بیمه دارم …
خانوم: ایراد نداره همون رو لطف کنید!
من: چشم حتما!
من: یه لحظه…!
من: الان، فقط یک لحظه…!
من: متاسفم اینم همرام نیست…!
خانوم: یعنی چی آقا؟! ما هم متاسفیم، نمیتونیم کاری براتون انجام بدیم!
من : بلـــــــه، خیلی ممنون لطف دارین شما!
زدم بیرون سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردیم، چه ترافیکی هم بود! جلوی در خونه که رسیدیم تا اومدم پیاده شم دیدم دفترچه بیمه تو شکاف کنار دره!
مادر گرام: پسرم…!
من: O_o !!!
مادر گرام: واقعا که…!
>>>!<<< یکی تو انتقال خون بقل من بود بیچاره توهم زده بود که ایدز داره!
- خانوم من ایدز دارم!؟
- نه آقا این چه حرفیه!
- نه خواهش میکنم به من حقیقت رو بگید!
- ای آقا…!






